دل بستن مثل پرت کردن یه سنگ تو دریاست ، اما دل کندن مثل پیدا کردن همون سنگه !


ﻧﻪ ﺣﻮﺻﻠـــﻪ ﯼ ﺩﻭﺳـــﺖ ﺩﺍﺷﺘــﻦ ﺩﺍﺭﻡ


ﻧﻪ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫـــــــﻢ ﮐﺴـﯽ ﺩﻭﺳﺘــﻢ ﺩﺍﺷﺘـﻪ ﺑﺎﺷﺪ


ﺍﯾـﻦ ﺭﻭﺯﻫـــﺎ ﺳـــــَــــﺮﺩﻡ …


ﻣﺜـﻞ ﺩﯼ , ﻣﺜـﻞ ﺑﻬﻤـــﻦ , ﻣﺜـﻞ ﺍﺳﻔﻨــــــﺪ


ﻣﺜـﻞ ﺯﻣﺴﺘــــﺎﻥ


ﺍﺣﺴــــــﺎﺳـﻢ ﯾـﺦ ﺯﺩﻩ


ﺁﺭﺯﻭﻫـــﺎﯾـﻢ ﻗﻨﺪﯾــــﻞ ﺑﺴﺘــﻪ


ﺍﻣﯿــــــﺪﻡ ﺯﯾــﺮ ﺑﻬﻤــﻦ ِ ﺳــﺮﺩ ِ ﺍﺣﺴــﺎﺳﺎﺗﻢ ﺩﻓــــــــﻦ ﺷـﺪﻩ ….


ﻧﻪ ﺑﻪ ﺁﻣـــــدنی ﺩﻝ ﺧﻮﺷــﻢ ﻭ ﻧﻪ ﺍﺯ ﺭﻓﺘـــــنی ﻏﻤﮕﯿــﻦ


ﺍﯾـﻦ ﺭﻭﺯﻫـــﺎ ﭘــُﺮ ﺍﺯ ﺳﮑـــــــــﻮﺗـﻢ ..



+ نوشته شده در  دوشنبه 1392/07/29ساعت 5:11  توسط یکی ازگذشته  | 



خدایا...


از این به بعد به مخلوقاتت


یک مترجم ضمیمه کن


اینجا هیچ کس


هیچ کس را نمی فهمد..



+ نوشته شده در  دوشنبه 1392/07/15ساعت 0:29  توسط یکی ازگذشته  | 


انسانها ؛  هرچه بیرونشان ساکت تر باشد 




فریاد درونشان بیشتر است 


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


بود ...؛  دیگر هرگز نخواهد بود؛


به خاطر بسپار ...!


+ نوشته شده در  یکشنبه 1392/07/14ساعت 0:24  توسط یکی ازگذشته  | 


افتادم به جاده ای که دوست می داشتم


و جاده مرا برد


برد


برد


به جایی که دوست نمی داشتم. . .


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


نپرس ! هیچ نپرس از دلم …


همین “چه خبر ؟”


همین “چه میکنی ؟” 


این روزها سوال بدی است...






+ نوشته شده در  دوشنبه 1392/06/18ساعت 15:6  توسط یکی ازگذشته  | 


نـﮧ تـو نمیـבانــے


هـچڪْـس نمـے בانـد پشت ایـטּ چهره ے


آرام


בر בلـم چـه میـگذرב...


نمـے בانـے


ڪْسـے نمـے בانـב


ایـن آرامش ظـآهـرے و ایـטּ בل نـآ آرام


چـقـבر פֿسـتـﮧ ام ڪْرבه اسـت



+ نوشته شده در  یکشنبه 1392/06/17ساعت 0:49  توسط یکی ازگذشته  | 


نـــه نمیــــدانــــی!


هیـــــچ کـــس نمـی دانــــد


پشتــــــــ ایـن چهــــره ی آرام،


در دلــــــــــم چــه مـی گـذرد!


نـــه نمیــــدانــــی!


هیـــــچ کـــس نمـی دانــــد


ایـــن آرامــش ظــاهــر و ایــن دل نــا آرام


چقــــدر خستـــــــه ام میـــکنــد…!



+ نوشته شده در  سه شنبه 1392/06/05ساعت 1:45  توسط یکی ازگذشته  | 


گاهی همه چیز قفل میشود!


ذهنت...


فکرت...


زبانت...


و پیامدش میشود...


سکوت...


سکوتی نه چندان خوشایند....


+ نوشته شده در  جمعه 1392/06/01ساعت 23:41  توسط یکی ازگذشته  | 


خــــــــدایا

من به کدامین دلتنگی خندیدم
 

که این چنــــــــــین دلـــــتنگم


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


خودتان را


در قلب هیچ آدمی نچپانید


جا نمی شوید


فقط چروک می شوید..



+ نوشته شده در  چهارشنبه 1391/09/15ساعت 8:52  توسط یکی ازگذشته  | 



او همــــ آدم استـ

اگـــــــر دوستتــ دارم هـــآیتـ را نشنیـــــده گرفتــــــ


غصه نخــــور


اگــــر رفتـ گریـــــــه نکن


یکــــ روز چشمــــهآی یکــــ نفر عــــآشقش میکند


یکـــــ روز معنی کمـــ محلی را می فهمد


یکــــــ روز شکستـــــــــــ ن را درک میکند


آن روز می فــــــهمد آه هـآیی که کشیدی


از تـــــه ِ تـــــهِ قلبتـــــ بوده!


می فهــــمد شکـــــستـ ن یک آدم تــــآوان سنگینی دآرد..



+ نوشته شده در  یکشنبه 1391/09/05ساعت 7:39  توسط یکی ازگذشته  | 


 در کـودکـی... در کـُـدام بــآزی ،

راهــت نــَـدادنــد ، کـه امـروز ،

انــقَــدر دیــوانه وار تــشنــه ی " بـازی کـَردن " بــا آدم هــایی ؟
+ نوشته شده در  شنبه 1391/09/04ساعت 8:16  توسط یکی ازگذشته  | 


گـآهـــے פـرفـهــآ وزטּ نــבآرنـב

ریـتمــ نــבآرنـב

آهـنـگــ نــבآرنـב

امـآ פֿـوبــ گــوشـ ڪـטּ...בرב בآرنـב


+ نوشته شده در  دوشنبه 1391/08/29ساعت 12:4  توسط یکی ازگذشته  | 


باز باران، با ترانه میخورد بر بام خانه

خانه ام کو؟ خانه ات کو؟ آن دل دیوانه ات کو؟


روزهای کودکی کو؟ فصل خوب سادگی کو؟


یادت آید روز باران گردش یک روز دیرین؟


پس چه شد دیگر? کجا رفت؟


خاطرات خوب و رنگین


در پس آن کوی بن بست در دل تو? آرزو هست؟


کودک خوشحال دیروز ،غرق در غمهای امروز


یاد باران رفته از یاد ،آرزوها رفته بر باد


... ... ... ... ... ... ... ...


باز باران، باز باران میخورد بر بام خانه


بی ترانه ،بی بهانه، شایدم گم کرده خانه !



+ نوشته شده در  جمعه 1391/08/26ساعت 15:31  توسط یکی ازگذشته  | 


!!!چه رسم جالبی است

...محبتت را می گذارند پای احتیاجت …
 


...صداقتت را می گذارند پای سادگیت …


...سکوتت را می گذارند پای نفهمیت …


...نگرانیت را می گذارند پای تنهاییت …


...و وفاداریت را پای بی کسیت …


!!!و آن قدر تکرار می کنند که خودت باورت می شود


که تنهایی و بی کس و محتاج...


...آدم ها آن قدر زود عوض می شوند …


آن قدر زود که تو فرصت نمی کنی به ساعتت نگاهی بیندازی...


و ببینی چند دقیقه بین دوستی ها تا دشمنی ها فاصله افتاده است …


+ نوشته شده در  جمعه 1391/08/19ساعت 1:11  توسط یکی ازگذشته  | 


بعضی چیزا رو نمی شه نوشت

بعضی چیزا رو نمی شه گفت


بعضی چیزا رو فقط می شه احساس کرد


بعضی بغضا رو نمی شه شکست


بعضی بغضا رو فقط باید قورت بدی


بعضی دردا رو نمی شه فریاد زد


بعضی دردا رو فقط می شه اشک ریخت.....


+ نوشته شده در  پنجشنبه 1391/08/18ساعت 7:16  توسط یکی ازگذشته  | 


ایـن رٌوزهــا

عَـجـیــب دٍلَـــم بَـــچگـی مـی خواهـد ... 


خَستـــہٍ اَم 


فَـــقَــط یـــڪ قَـــلَــم لٌــطـفاً ... 


مــــــی خواهـــم خـودم را خط خـطی ڪنـــم


+ نوشته شده در  یکشنبه 1391/08/07ساعت 23:37  توسط یکی ازگذشته  | 


حَـتـی کــَفـش هـم اگـر تــَنگ بـاشـد " زَخــــــم " مـی کـنـد ،

وای بـه وقـتـی کـِـه دل " تـــنــــگ " بـاشــد ...!

+ نوشته شده در  یکشنبه 1391/07/30ساعت 21:26  توسط یکی ازگذشته  | 


خـــدایـــا !...

خطـــا از من است ، مـــــے دانــم!


از من کـــہ سالـهـاست گفتـــہ ام " ایاکــــــ نعبد "


اما بـــہ دیگران هم دل سپرده ام...


از من کـــہ سالهـــاست گفتـــہ ام " ایاکـــ نستعیـــن
"

اما بـــہ دیگــــران هــــم تکیـــہ کـــرده ام


اما رهایم نکن ...


بیش از همیشـــــہ دلتنگــــم ...


بـــہ اندازه ی تمــــــام روزهــــای نبودنـــ ...



+ نوشته شده در  جمعه 1391/07/28ساعت 22:32  توسط یکی ازگذشته  | 


کسی که توحرفاش زیاد میگه بیخیال

بیشتر از همه فکر خیال داره

فقط دیگه حال وحوصله بحث وصحبت نداره !!! 

بیخیال ...

+ نوشته شده در  دوشنبه 1391/07/24ساعت 8:27  توسط یکی ازگذشته  | 


گاهی دلت از سن و سالت می گیرد


میخواهی کودک باشی


کودک به هر بهانه ای به آغوش غمخواری پناه می برد


و آسوده اشک می ریزد


بزرگ که باشی


باید بغض های زیادی را بی صدا دفن کنی ..


+ نوشته شده در  چهارشنبه 1391/07/19ساعت 22:23  توسط یکی ازگذشته  | 


باورت بشود یا نه


روزی میرسد كه دلت برای هیچ كس به اندازه من تنگ نخواهد شد!


برای نگاه كردنم...


اذیت كردنم...


خندیدنم...


برای تمامی لحظاتی كه در كنارم داشتی!


روزی خواهد رسید


كه در حسرت تكرار دوباره من خواهی بود...


میدانم روزی دیگر نیستم!!


و هیچ كس تكرار من نخواهد شد....



+ نوشته شده در  سه شنبه 1391/07/18ساعت 20:53  توسط یکی ازگذشته  | 


نقـش یـــک درخــت خشک را

در زنـدگی بازی می کـنم


نمیـدانم که بایـد چشم انتظار بهار باشم


یا هیزم شکن پـیــر…



+ نوشته شده در  جمعه 1391/07/14ساعت 14:19  توسط یکی ازگذشته  | 


من به هر تحقیری که شدم با صدای بلند خندیدم ....



نام مرا گذاشتند "با جنبه" ! بی آنکه بدانند؛



خندیدم تا کسی صدای شکسته شدن قلبم را نشنود



+ نوشته شده در  یکشنبه 1391/07/09ساعت 23:37  توسط یکی ازگذشته  | 



قـــــدر لحـــــظـه ها را بـدان …


زمـانــــــی می رسد

که تـو دیگــــــــر قادر نیستـــــی

بگـویـــــی :
جبــــــران مـــــی کـنم …


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

گاهی آدم ته میکشه...

آدمه دیگه...

ساعت شنی نیست که سر و تهش کنی...

آدم گاهی تمووم میشه !!..

+ نوشته شده در  شنبه 1391/07/08ساعت 17:29  توسط یکی ازگذشته  | 


سخت است با گریه بنویسی دردهایت را

اما بگویند ؛

چه زیبا مینویسی

و لبخندی ساده و .

من در خویشتنم ،

باز هم ؛

همه ام را سکوت فرا میگیرد ...

+ نوشته شده در  یکشنبه 1391/07/02ساعت 5:12  توسط یکی ازگذشته  | 


از یه جایی به بعد آدم دیگه دوست نداره همه چی درست بشه !


دوســـت داره همــه چــــی تمــــوم بشــــه . . .



+ نوشته شده در  شنبه 1391/07/01ساعت 5:16  توسط یکی ازگذشته  | 



خدایاخسته ام

گاهی دلم میخواهد


وقتی بغض می كنم


خدا از آسمان به زمین بیاید


اشك هایم را پاك كند


دستم را بگیرد وبگوید:


اینجا آدمها اذیتت می كنند؟!!


بیا برویم....!



+ نوشته شده در  جمعه 1391/06/31ساعت 8:0  توسط یکی ازگذشته  | 


وقتی یه آدم میگه ،

هیچ کس منو دوست نداره منظورش از هیچ کس ،

یک نفر بیشتر نیست…

همون یه نفری که برای اون همه کسه

+ نوشته شده در  جمعه 1391/06/17ساعت 0:33  توسط یکی ازگذشته  | 


بعضـــــی دردهـــــا مثـــل "چایــی" میــموننـــ

با گــذشت زمـــــاטּ "ســــــرد" میشنــ


ولـــــی "تلخیــــــش" از بین نمیـــــره ...



+ نوشته شده در  سه شنبه 1391/06/14ساعت 0:8  توسط یکی ازگذشته  | 



به سرنوشت بگو:

اسباب بازیهایت بی جان نیستند.

ادمند

میشکنند

ارامتر...



+ نوشته شده در  دوشنبه 1391/06/13ساعت 5:5  توسط یکی ازگذشته  | 


وحشت از عشق که نه ، ترسم از فاصله هاست

وحشت از غصه که نه ، ترسم از خاتمه هاست


ترس بیهوده ندارم ، صحبت از خاطره هاست


صحبت از کشتن ناخواسته عاطفه هاست


کوله باری پر از هیچ ، که بر شانه ماست


گله از دست کسی نیست ، مقصر دل دیوانه ماست . .



+ نوشته شده در  چهارشنبه 1391/06/08ساعت 22:25  توسط یکی ازگذشته  |